پیشواى هشتم حضرت امام على بن موسى الرضا(ع)
...آفتاب امامت در هر یك از بروج دوازده گانهى خویش جلوهیى دیگر دارد،اما آفتاب از هر افق كه سر بر زند آفتاب است،نور و درخشش آن چشمها را خیره مىسازد،گرما و تابش آن حیات بخش و زندگى ساز است،از خار بوتههاى كویر تا درختان بلند بوستان،همه بدان نیازمندند،هیچ برگى بى پرورش سر انگشتشعاعش زندگى نمىتواند،و هیچ شاخى بىبهره از تابش مهربانش بارى نمىآورد...آرى آفتاب است،و جهان زندهى ما بى آفتاب محكوم به فناست.
امامت پیشوایان معصوم ما،در نظام جهان معنا و نیز براى ادامه حیات اسلام و مسلمین، درستبه آفتاب و نور و گرماى آن مىماند،آن بزرگواران در شرایط ویژهى هر زمان،و در ابعاد مختلف ضرورتها و ایجابهاى هر دوره،به درخشش و تابش و رهنمائى و پرورش پیروان ادامه مىدادند،و هر یكدر رهگذر ویژگیهاى عصر خود بگونهیى تجلى داشتند،و چنین بود كه برخى در میدان رزم حماسه مىآفریدند و پیام خون خویش به جهان مىرساندند،و برخى بر منبر درس به گسترش علوم و معارف همت مىگماشتند،و برخى با تحمل قید و زندان با طاغوت به مبارزه بر مىخاستند،و...و در هر حال آفتاب جامعه بودند،و به بیدار سازى و پرورش مسلمانان واقعى اشتغال داشتند،و اگر به رعایت ضرورتها در عمل آنان تفاوتهایى دیده مىشود،بىتردید بر آنانكه بهرهیى از بصیرت دارند پوشیده نیست كه در هدف یكسان بودند، و هدف خدا بود،و راه او،و ترویج دین و كتاب او،و پرورش بندگان او...
بارى،امامان پاك ما-كه درود خدا و فرشتگان بر ایشان-به جهت مقام عصمت و امامت كه ویژهى ایشان بود،و به حكم علم و حكمتى كه لازمهى امامت و موهبتى الهى است،و به تایید خاص خداى متعال،بر ضرورتها و ویژگیهاى عصر خویش از هر كس دیگر آگاهتر و به روش رهبرى در هر برهه از همه داناتر بودند،و این حقیقتبر آنانكه به اسلام واقعى و بىانحراف معتقدند،و بر تعیین امام به فرمان خدا و به فرمودهى پیامبر (ص) در صحنهى تاریخساز غدیر باور دارند،چیزى روشن و غیر قابل انكار است،و تاریخ زندگى امامان پاك ما پر از وقایعى است كه از همین علم و بینش الهى آن بزرگواران حكایت مىكند.
به جهت همین آگاهى ژرف امام از همه سوى جامعه وعصر خویش،و نیز به جهت علم و اطلاع امام بر حقایق عالم هستى و آگاهى او از آنچه تا رستاخیز بوقوع مىپیوندد بود كه پیشوایان معصوم ما با ظرافت عمل،دقیقترین روشها را در برخورد با مسائل عصر خویش و در پیشبرد هدفهاى الهى بكار مىبستند،به عنوان مثال بسیار جالب است كه امام بزرگوار على بن موسى الرضا (ع) بعد از پدر گرامیش در حكومت هارون بىمحابا به معرفى خود و تبلیغ امامت پرداخت چنانكه یاران ویژهاش بر او بیمناك بودند.و آن گرامى تصریح مىفرمود كه»اگر ابو جهل توانست موئى از سر پیامبر كم كند هارون نیز مىتواند به من زیانى برساند«یعنى امام كاملا آگاه بود كه شهادتش با دستان پلید هارون بوقوع نخواهد پیوست و مىدانست كه هنوز سالها از عمر شریفش باقى است،توجه به این آگاهى خود عامل بزرگى در شناخت روش و عمل آن بزرگواران است.
هشتمین پیشوا و امام على بن موسى الرضا علیهما السلام،در عصرى مىزیست كه خلافت ننگین عباسیان در اوج خود بود،زیرا سلسلهى بنى عباس پادشاهانى عظیمتر از هارون و مامون ندارد،و از سوى دیگر سیاستبنى عباس در برابر ائمه (ع) و بویژه از زمان امام رضا علیه السلام به بعد،سیاستى پر مكر و فریب و همراه با نفاق و تظاهر بود،آنان با آنكه بخون خاندان امامت تشنه بودند براى ایمن ماندن از شورش علویان و جلب قلوب شیعیان و ایرانیان،سعى داشتند وانمود كنند كه روابطى بسیار صمیمى با خاندان امیر مؤمنان على علیه السلامدارند و بدینوسیله مشروعیتخویش را تامین نمایند،و اوج این سیاستخدعه آمیز را مىتوان در حكومت مامون دید...
امام رضا علیه السلام در برابر این شگرد فریبندهى مامون،با ظرافت عملى بى مانند روشى اتخاذ كرد كه هم خواستهى مامون تامین نشود،و هم سراسر بلاد پهناور اسلام به حق نزدیك شوند و دریابند خلافت راستین اسلامى صرفا از طرف خدا و پیامبر (ص) بر عهدهى امامان است،و كسى جز آنان شایسته و سزاوار این مقام نیست.
اگر دقت كنیم-و چنانكه در زندگى سایر ائمه (ع) نیز گفتیم-خلیفگان اموى و عباسى معمولا ائمه (ع) را زیر نظر و مراقبتشدید داشتند،و از تماس مردم با آنان جلوگیرى مىكردند،و سعیشان بر گمنام داشتن و ناشناخته ماندن آن بزرگواران بود،و لذا هر یك از ائمه (ع) همینكه تا حدودى در بلاد اسلامى نامآور مىشد توسط خلفا مقتول و مسموم مىگشت،با آنكه از یكسو پذیرش ولایتعهدى به اجبار بود،و از سوى دیگر پذیرش امام با شرایطى بود كه در حكم نپذیرفتن مىنمود،در عین حال شهرت این مساله در سرزمینهاى دور و نزدیك اسلام،و اینكه مامون اعتراف كرده است كه امام رضا (ع) پیشواى امت و سزاوار خلافت است،و مامون از ایشان خواسته خلافت را بپذیرند و ایشان نپذیرفته و باصرار مامون ولایتعهدى را با شرایطى پذیرفته است،همینها خود در ژرفاى عمل به سود روش امام و شكستى براى سیاستخلیفگان بود...بسیار مناسب است این جریان با جریان شوراى تحمیلى از سوى خلیفهى دوم عمر،و شركت امیر مؤمنان على علیه السلام در آن شورى مقایسه شود،و اتفاقا امام رضا علیه السلام به شباهت این دو حادثه اشاره فرموده است.
عمر بهنگام مرگ دستور داد پس از او شورائى با شركت عثمان و طلحه و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبیر و امیر مؤمنان على (ع) تشكیل شود،و این شش تن از میان خود خلیفهیى برگزینند،و هر یك مخالفت كرد او را به قتل برسانند،برنامه طورى تنظیم شده بود كه على علیه السلام همچنان از خلافت محروم بماند و چون مىدانستند خلافتحق اوست،با برگزیدن دیگرى على علیه السلام مخالفت كند و كشته شود،و قتل او قانونى هم باشد!!
برخى از بستگان از امیر مؤمنان على علیه السلام پرسیدند:با آنكه مىدانى خلافت را به تو نمىدهند چرا در این شورى شركت مىكنى؟
فرمود:عمر بعد از پیامبر (با جعل حدیثى) اعلام كرد پیامبر فرموده است:»نبوت و امامت هر دو در یك بیت و خانه جمع نمىشود« (یعنى مرا به زعم خود با استناد به قول پیامبر از خلافتبدور نگهداشتند،و سزاوار این كار نشمردند!) و اینك عمر خود پیشنهاد كرده است من در این شورى شركت كنم و مرا شایستهى خلافت معرفى كرده است،من در شورى وارد مىشوم تا اثبات كنم كار عمر با روایت او نمىسازد.
آرى،یكى از پیامدهاى ولایتعهدى امام همین بود كهجامعهى وسیع اسلامى ریافتشایستهترها كیستند و مامون با عمل خود بر چه حقیقتى اعتراف كرده است.و نیز در این رهگذر،امام از مدینه تا مرو در شهرهاى مختلفى از بلاد اسلام با مردم روبرو شد،و مسلمین كه در آن روزگاران با نبودن وسائل ارتباط جمعى از بسیارى آگاهیها محروم بودند او را ملاقات كردند و حق را مشاهده نمودند،و اثرات مثبت آن بسیار قابل ذكر و بحث است،و نمونهى آن را باید در نیشابور و هجوم مردم مشتاق دید،و در نماز عید در مرو و...و در همین زمینه،آشنایى بسیارى از متفكران و دانشمندان مختلف كه در مرو با امام به مناظره و بحث نشستند و اثبات عظمت علمى امام،و شكست مامون و خنثى شدن توطئههایش براى تحقیر امام علیه السلام را باید از اثرات مثبتسیاست امام تلقى نمود كه خود نیاز به بررسى مفصلى دارد.
بهر حال در زندگى هر یك از ائمه علیهم السلام باید ابعاد مختلف حقایق وجودى آن بزرگواران را در نظر داشت،و همچنانكه تاریخ زندگى پیامبران را كه اعمالشان در سرچشمهى وحى ریشه داشت،نمىتوان با همان معیارها كه سرگذشت پادشاهان و جباران و سیاستمداران را بررسى مىكنند سنجید،زندگى اوصیا و امامان نیز با معیار زندگى مردان عادى قابل تبیین نیست چرا كه اوصیا و امامان نیز مانند پیامبران از عامل بزرگ ارتباط ویژه با خداى جهان برخوردار بودند.
هیئت تحریریه مؤسسهى اصول دین قم
امام ابو الحسن على بن موسى الرضا علیهما السلام
روز یازدهم ماه ذیقعده سال 148 هجرى در مدینه در خانهى امام موسى بن جعفر (ع) فرزندى چشم به جهان گشود " 1 ".كه بعد از پدر تاریخساز صحنهى ایمان و علم و امامتشد.او را»على نامیدند و در زندگى به»رضا«معروف گشت.
مادر گرامى او»نجمه« " 2 ".نام دارد،و در خردمندى و ایمان و تقوى از برجستهترین بانوان بود " 3 ". ، اصولا امامان پاك ما همگى از نسل برترین پدران بودند و در دامان پاك و پر فضیلت گرامىترین مادران پرورش یافتند.
امام رضا علیه السلام در سال 183 هجرى،پس از شهادت امام كاظم (ع) در زندان هارون،در سن سى و پنجسالگى بر مسند الهى امامت تكیه زد و عهده دار پیشوایى امتشد.امامت آن گرامى همانند سایر ائمهى معصومین علیهم السلام،به تعیین و تصریح رسول خدا صلى الله علیه و آله،و با معرفى پدرش امام كاظم (ع) بود،امام كاظم علیه السلام پیش از دستگیرى و زندان،مشخص كرده بود كه هشتمین امام راستین و حجتخدا در زمین پس از او كیست،تا پیروان و حقجویان در ظلمت نمانند و به كجروى و گمراهى نیفتند.
»مخزومى«مىگوید:امام موسى بن جعفر علیهما السلامما را احضار فرمود و گفت:
-آیا مىدانید چرا شما را طلبیدم؟
-نه!
-خواستم تا گواه باشید كه این پسرم-اشاره به امام رضا (ع) -وصى و جانشین من است... " 4 ".
»یزید بن سلیط«مىگوید:براى انجام عمره به مكه مىرفتیم،در راه با امام كاظم روبرو شدیم، و به آن حضرت عرض كردم:این محل را مىشناسید؟
فرمود:آرى.تو نیز مىشناسى؟
عرض كردم:آرى من و پدرم در همین جا شما و پدرتان امام صادق علیه السلام را ملاقات كردیم و سایر برادرانتان نیز همراه شما بودند،پدرم به امام صادق عرض كرد:پدر و مادرم فدایتان،شما همگى امامان پاك ما هستید و هیچ كس از مرگ دور نمىماند،به من چیزى بفرما تا براى دیگران باز گویم كه گمراه نشوند.
امام صادق به او فرمود:اى ابو عمارة!اینان فرزندان منند و بزرگشان این است-و به سوى شما اشاره كرد-در او حكم و فهم و سخاوت است،و به آنچه مردم نیازمندند علم و آگاهى دارد،و نیز به همهى امور دینى و دنیوى كه مردم در آن اختلاف كنند داناست،اخلاقى نیكو دارد و او درى از درهاى خداست...
آنگاه به امام كاظم عرض كردم:پدر و مادرم فدایتان،شما نیز مانند پدرتان مرا آگاه سازید (و امام بعد از خود را معرفى كنید) .
امام-پس از توضیحى در مورد امامت كه امرى الهى است و امام از طرف خدا و پیامبر (ص) تعیین مىشودفرمود:»الامر الى ابنى على سمى على و على«پس از من امر امامتبه پسرم»على«مىرسد كه همنام امام اول»على بن ابیطالب«و امام چهارم»على بن الحسین«است. ..
در آن هنگام خفقان سنگینى بر جامعهى اسلامى حكمفرما بود،و بهمین جهت امام كاظم (ع) در پایان كلام خود به»یزید بن سلیط«فرمود:اى یزید!آنچه گفتم نزد تو چون امانتى محفوظ بماند و جز براى كسانى كه صداقتشان را شناخته باشى باز گو مكن.
»یزید بن سلیط«مىگوید پس از شهادت امام موسى بن جعفر (ع) خدمت امام رضا شرفیاب شدم،پیش از آنكه چیزى بگویم فرمود:اى یزید!مىآیى به عمره برویم؟
عرض كردم:پدر و مادرم فدایتان،اختیار با شماست،اما من خرج سفر ندارم.
فرمود:مخارج سفرت را من مىپردازم.
با آن حضرت به سوى مكه رهسپار شدیم،و به همانجا كه امام صادق و امام كاظم را ملاقات كرده بودم رسیدیم...و داستان ملاقات با امام موسى بن جعفر و آنچه شنیده بودم براى آن حضرت شرح دادم... " 5 ".
اخلاق و رفتار امام رضا علیه السلام
امامان پاك ما در میان مردم و با مردم مىزیستند،و عملا به مردم درس زندگى و پاكى و فضیلت مىآموختند،آنان الگو و سرمشق دیگران بودند،و با آنكه مقام رفیع امامت آنان را از مردم ممتاز مىساخت،و برگزیدهى خدا و حجت او در زمین بودند در عین حال در جامعه حریمى نمىگرفتند،و خود را از مردم جدا نمىكردند،و به روش جباران انحصار و اختصاصى براى خود قائل نمىشدند،و هرگز مردم را به بردگى و پستى نمىكشاندند و تحقیر نمىكردند...
»ابراهیم بن عباس«مىگوید:»هیچگاه ندیدم كه امام رضا علیه السلام در سخن بر كسى جفا ورزد،و نیز ندیدم كه سخن كسى را پیش از تمام شدن قطع كند،هرگز نیازمندى را كه مىتوانست نیازش را بر آورده سازد رد نمىكرد،در حضور دیگرى پایش را دراز نمىفرمود، هرگز ندیدم به كسى از خدمتكاران و غلامانشان بدگوئى كند،خندهى او قهقهه نبود بلكه تبسم بود،چون سفرهى غذا به میان مىآمد همهى افراد خانه حتى دربان و مهتر را نیز بر سفرهى خویش مىنشاند و آنان همراه با امام غذا مىخوردند.شبها كم مىخوابید و بیشتر بیدار بود،و بسیارى از شبها تا صبح بیدار مىماند و به عبادت مىگذراند،بسیار روزه مىداشت و روزهى سه روز در هر ماه را ترك نمىكرد " 6 ".،كار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت، وبیشتر در شبهاى تاریك مخفیانه به فقرا كمك مىكرد." 7 ".
»محمد بن ابى عباد«مىگوید:فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسى بود لباس او-در خانه-درشت و خشن بود،اما هنگامیكه در مجالس عمومى شركت مىكرد (لباسهاى خوب و متعارف مىپوشید) و خود را مىآراست." 8 ".
شبى امام میهمان داشت،در میان صحبت چراغ نقصى پیدا كرد،میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست كند،امام نگذاشت و خود این كار را انجام داد و فرمود:ما گروهى هستیم كه میهمانان خود را بكار نمىگیریم. " 9 ".
یكبار شخصى كه امام را نمىشناخت در حمام از امام خواست تا او را كیسه بكشد،امام علیه السلام پذیرفت و مشغول شد،دیگران امام را بدان شخص معرفى كردند،و او با شرمندگى به عذرخواهى پرداخت ولى امام بى توجه به عذر خواهى او همچنان او را كیسه مىكشید و او را دلدارى مىداد كه طورى نشده است." 10 ".
شخصى به امام عرض كرد:به خدا سوگند هیچكس در روى زمین از جهتبرترى و شرافت پدران به شما نمىرسد.
امام فرمود:تقوى به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگارآنان را بزرگوار ساخت." 11 ".
مردى از اهالى بلخ مىگوید:در سفر خراسان با امام رضا علیه السلام همراه بودم،روزى سفره گسترده بودند و امام همهى خدمتگزاران و غلامان حتى سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند.
من به امام عرض كردم:فدایتان شوم.بهتر است اینان بر سفرهیى جداگانه بنشینند.فرمود: ساكتباش،پروردگار همه یكى است،پدر و مادر همه یكى است،و پاداش هم باعمال است." 12 ".
»یاسر«خادم امام مىگوید:امام رضا علیه السلام به ما فرموده بود اگر بالاى سرتان ایستادم (و شما را براى كارى طلبیدم) و شما به غذا خوردن مشغول بودید برنخیزید تا غذایتان تمام شود.بهمین جهتبسیار اتفاق مىافتاد كه امام ما را صدا مىكرد،و در پاسخ او مىگفتند به غذا خوردن مشغولند،و آن گرامى مىفرمود بگذارید غذایشان تمام شود." 13 ".
یكبار غریبى خدمت امام رسید و سلام كرد و گفت:من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم،از حجباز گشتهام و خرجى راه تمام كردهام،اگر مایلید مبلغى به من مرحمت كنید تا خود را بوطنم برسانم،و در آنجا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد،زیرا مندر شهر خویش فقیر نیستم و اینك در سفر نیازمند ماندهام.
امام برخاست و به اطاقى دیگر رفت،و دویست دینار آورد و از بالاى در دستخویش را فراز آورد،و آن شخص را خواند و فرمود:این دویست دینار را بگیر و توشهى راه كن،و به آن تبرك بجوى،و لازم نیست كه از جانب من معادل آن صدقه بدهى...
آن شخص دینارها را گرفت و رفت،امام از آن اطاق به جاى اول بازگشت،از ایشان پرسیدند چرا چنین كردید كه شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟
فرمود:تا شرمندگى نیاز و سؤال را در او نبینم... " 14 ".
امامان معصوم و گرامى ما در تربیت پیروان و راهنمائى ایشان تنها به گفتار اكتفا نمىكردند، و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژهیى مبذول مىداشتند،و در مسیر زندگى اشتباهاتشان را گوشزد مىفرمودند تا هم آنان از بیراهه به راه آیند،و هم دیگران و آیندگان بیاموزند.
»سلیمان جعفرى«از یاران امام رضا علیه السلام مىگوید:براى برخى كارها خدمت امام بودم، چون كارم انجام شد خواستم مرخص شوم،امام فرمود:امشب نزد ما بمان.
همراه امام به خانهى او رفتم،هنگام غروب بود،غلامان حضرت مشغول بنائى بودند امام در میان آنها غریبهیى دید،پرسید:این كیست؟عرض كردند:به ما كمك مىكند و به او چیزى خواهیم داد.
فرمود:مزدش را تعیین كردهاید؟
گفتند:نه!هر چه بدهیم مىپذیرد.
امام بر آشفت و خشمگین شد.من به حضرت عرض كردم:فدایتان شوم خود را ناراحت نكنید. ..
فرمود:من بارها به اینها گفتهام كه هیچكس را براى كارى نیاورید مگر آنكه قبلا مزدش را تعیین كنید و قرار داد ببندید.كسى كه بدون قرار داد و تعیین مزد كارى انجام دهد اگر سه برابر مزدش را بدهى باز گمان مىكند مزدش را كم دادهیى،ولى اگر قرار داد ببندى و به مقدار معین شده بپردازى از تو خشنود خواهد بود كه طبق قرار عمل كردهیى،و در اینصورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزى به او بدهى هر چند كم و ناچیز باشد مىفهمد كه بیشتر پرداختهیى و سپاسگزار خواهد بود. " 15 ".
»احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى«كه از بزرگان اصحاب امام رضا علیه السلام محسوب مىشود نقل مىكند.من با سه تن دیگر از یاران امام خدمتش شرفیاب شدیم،و ساعتى نزد امام نشستیم،چون خواستیم باز گردیم امام به من فرمود:اى احمد!تو بنشین.همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم،و سؤالاتى داشتم بعرض رساندم و امام پاسخ مىفرمودند،تا پاسى از شب گذشت،خواستم مرخص شوم،فرمود:مىروى یا نزد ما مىمانى؟
عرض كردم:هر چه شما بفرمائید،اگر بفرمائید بمان مىمانم و اگر بفرمائید برو مىروم.
فرمود:بمان،و اینهم رختخواب (و به لحافى اشاره فرمود) .آنگاه امام برخاست و به اطاق خود رفت.من از شوق به سجده افتادم و گفتم:سپاس خداى را كه حجتخدا و وارث علوم پیامبران در میان ما چند نفر كه خدمتش شرفیاب شدیم تا این حد به من محبت فرمود.
هنوز در سجده بودم كه متوجه شدم امام به اطاق من باز گشته است،برخاستم.حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود:
اى احمد!امیر مؤمنان علیه السلام به عیادت»صعصعة بن صوحان« (كه از یاران ویژهى آن حضرت بود) رفت،و چون خواستبرخیزد فرمود:»اى صعصعه!از اینكه به عیادت تو آمدهام به برادران خود افتخار مكن-عیادت من باعث نشود كه خود را از آنان برتر بدانى-از خدا بترس و پرهیزگار باش،براى خدا تواضع و فروتنى كن خدا ترا رفعت مىبخشد« " 16 ".
امام علیه السلام با این عمل و سخن خویش هشدار داده است كه هیچ عاملى جاى خود سازى و تربیت نفس و عمل صالح را نمىگیرد،و به هیچ امتیازى نباید مغرور شد،حتى نزدیكى به امام و عنایت و لطف آن بزرگوار نیز نباید وسیلهى فخر و مباهات و احساس برترى بر دیگران گردد.
موضع گیرى امام در برابر دستگاه خلافت
امام على بن موسى الرضا علیهما السلام،در طول مدت امامتخویش با خلافت هارون الرشید و دو فرزندش»امین«و»مامون«معاصر بوده است،ده سال با سالهاى آخر زمامدارى هارون،و پنجسال با حكومت امین و پنجسال با حكومت مامون.
امام در زمان هارون
امام رضا علیه السلام پس از شهادت امام كاظم،امامت و دعوت خود را آشكار ساخت و بى پروا به رهبرى امت پرداخت.جو سیاسى جامعه در زمان هارون چنان خفقان آور بود كه حتى برخى از صمیمىترین یاران امام از این صراحت و بى پروائى او بر جانش بیمناك بودند.
»صفوان بن یحیى«مىگوید:امام رضا علیه السلام پس از رحلت پدرش سخنانى فرمود كه ما بر جانش ترسیدیم و به او عرض كردیم:مطلبى بزرگ را آشكار كردهیى،ما بر تو از این طاغوت (هارون) بیمناكیم.
فرمود:»هر چه مىخواهد تلاش كند،راهى بر من ندارد« " 17 ".
»محمد بن سنان«مىگوید در روزگار هارون به امام رضا علیه السلام عرض كردم:شما خود را به این امر-امامت-مشهور ساختهاید و جاى پدر نشستهاید،در حالیكه ازشمشیر هارون خون مىچكد!
فرمود:آنچه مرا بر این كار بىپروا ساخته سخن پیامبر است كه فرمود:»اگر ابو جهل یك مو از سر من كم كرد گواه باشید كه من پیامبر نیستم«و من مىگویم»اگر هارون یك مو از سر من كم كرد گواه باشید كه من امام نیستم« " 18 ".
و همچنان شد كه امام مىفرمود زیرا هارون هرگز فرصت نیافتخطرى متوجه امام سازد،و بالاخره به جهت اغتشاشاتى كه در شرق ایران رخ داده بود،هارون مجبور شد خود با سپاهیانش به سوى خراسان برود و در راه بیمار شد،و در 193 هجرى در طوس مرگش فرا رسید،و اسلام و مسلمین از وجود پلیدش ایمن شدند.
امام در زمان امین
پس از هارون بر سر خلافتبین امین و مامون اختلافى سخت روى داد،هارون امین را براى خلافتبعد از خود تعیین كرده بود،و از او تعهد گرفته بود كه پس از او مامون خلیفه شود و نیز حكومت ایالتخراسان در زمان خلافت امین در دست مامون باشد،ولى امین پس از هارون در 194 هجرى مامون را از ولیعهدى خود عزل و فرزند خود موسى را نامزد این مقام كرد " 19 ".بالاخره پس از درگیریهاى خونینى كه میان امین و مامون رخ داد،امین در 198 هجرى كشته شد و مامونبه خلافت رسید.
امام رضا علیه السلام در طول این مدت از درگیریهاى دربار خلافت و اشتغال آنان به یكدیگر استفاده كرد،و با آسودگى به ارشاد و تعلیم و تربیت پیروان پرداخت.
امام در زمان مامون
مامون در میان خلفاى بنى عباس از همه داناتر و نیز مكارتر بود،درس خوانده بود و از فقه و علوم دیگر آگاهى داشت چنانكه با برخى از دانشمندان به بحث و مناظره مىنشست،البته آگاهى او از علوم روز نیز وسیلهیى بود براى پیشبرد سیاستهاى ضد انسانى او،و گرنه هرگز به دین و اسلام پاى بند نبود،و در عیاشى و فسق و فجور و اعمال شنیع دیگر از سایر خلیفگان هیچ كم نداشت،نهایت آنكه از دیگر خلیفگان محتاطتر رفتار مىكرد و با سالوس و ریا بیشتر عوامفریبى مىنمود،و براى استحكام پایههاى حكومتخود گاه با فقها نیز همنشین مىشد و از مسائل و مباحث دینى نیز سخن مىگفت.
همنشینى و صمیمیت و همدمى مامون با»قاضى یحیى بن اكثم«كه مردى رذل و كثیف و فاجر بود بهترین گواه بى دینى و فسق و رذیلت مامون است،یحیى بن اكثم مردى بود كه به شنیعترین اعمال در جامعه شهرت داشت چنانكه قلم از شرح رذالتهاى او شرم دارد،و مامون چنین كسى را چنان همدم خویش ساخته بود كه»رفیق مسجد و گرمابه و گلستان«یكدیگر محسوب مىشدند،و اسفبارتر آنكه او را به مقام»قاضى القضاة«امت اسلامى منصوب نمود و در امور مملكتى نیز با او راى زنى و مشورت داشت " 20 ". !!
بهر روى در زمان مامون علم و دانش به ظاهر ترویج مىشد،و دانشمندان به مركز خلافت دعوت مىشدند،و تشویقهایى كه مامون براى دانشمندان و دانش پژوهان فراهم مىآورد زمینهى جذب اهل دانش به سوى او گردید،و مجالس درس و بحث و مناظره ترتیب مىیافت، و بحث و گفتگوى علمى بازارى پر رونق داشت.
مضاف بر اینها مامون مىكوشید با برخى كارها شیعیان و طرفداران امام را نیز به خود علاقمند سازد مثلا از شایستهتر بودن امیر مؤمنان على علیه السلام براى جانشینى پیامبر سخن مىگفت،و دشنام و لعن به معاویه را رسمى كرد و»فدك«را كه از فاطمه زهرا علیها السلام غصب شده بود به علویان باز گرداند،و با علویان در ظاهر انعطاف و علاقه نشان مىداد." 21 ".
اصولا مامون با توجه به رفتار هارون و جنایات او و اثر سوء آن در روحیهى مردم مىخواست زمینههاى انقلاب و شورش را از بین ببرد،و آنها را راضى نگهدارد تا بتواند بر مركب لافتسوار باشد،از اینرو باید گفت وضع زمان ایجابمىكرد كه به جبران كمبودها و نارضایتىها بپردازد،و وانمود كند كه در صدد اصلاح امور است و با خلفاى دیگر تفاوت دارد...
ولایتعهدى امام رضا علیه السلام
مامون پس از آنكه برادرش امین را نابود كرد و بر مسند حكومت تكیه زد،در شرایط حساسى قرار گرفت،زیرا موقعیت او بویژه در بغداد كه مركز حكومت عباسى بود و در میان طرفداران عباسیان كه خواستار»امین«بودند و حكومت مامون را در»مرو«با مصالح خود منطبق نمىدیدند،سخت متزلزل بود.و از سوى دیگر شورش علویان تهدیدى جدى براى حكومت مامون محسوب مىشد،چرا كه در 199 هجرى»محمد بن ابراهیم طباطبا«از علویان محبوب و بزرگوار بدستیارى»ابو السرایا«قیام كرد،و گروهى دیگر از علویان هم در عراق و حجاز قیامهایى داشتند و از ضعف بنى عباس كه در درگیرى مامون و امین نظام امورشان از هم پاشیده بود استفاده كردند،و بر برخى از شهرها مسلط شدند،و تقریبا از كوفه تا یمن در آشوب و اغتشاش بود،و مامون با كوشش بسیار توانستبر این آشوبها چیره شود... " 22 ". و نیز ممكن بود ایرانیان هم به یارى علویان برخیزند چون ایرانیان به حق شرعى خاندان امیر مؤمنان على علیه السلام معتقد بودند،و در ابتداى كار بنى عباس هم داعیان عباسى براى سرنگونى بنى امیه ازهمین علاقهى ایرانیان به خاندان پیامبر و دودمان امیر مؤمنان استفاده كرده بودند.
مامون كه مردى زیرك و مكار بود،به فكر آن افتاد كه با طرح واگذارى خلافتیا ولایتعهدى به شخصیتى مانند امام رضا علیه السلام پایههاى لرزان حكومتخود را تثبیت كند،زیرا امیدوار بود كه با مبادرت به این كار بتواند جلوى شورش علویان را بگیرد،و موجبات ضایتخاطر آنان را فراهم سازد،و ایرانیان را نیز آماده پذیرش خلافتخود نماید.
پیداست كه تفویض خلافتیا ولایتعهدى به امام فقط یك تاكتیك حساب شدهى سیاسى بود، و گرنه كسى كه براى حكومت،برادر خود را به قتل رسانده بود،و نیز در زندگى خصوصى خود از هیچ فسق و فجورى ابا نداشت ناگهان چنان دیانت پناه نمىشد كه از خلافت و لطنتبگذرد،و بهترین شاهد مكر و تزویر مامون نپذیرفتن امام از او است.چرا كه اگر مامون در گفتار و كردار خود صادق مىبود هرگز امام از بدست گرفتن زمام خلافت كه جز امام هیچكس صلاحیت آن را ندارد طفره نمىرفت.
شواهد دیگر نیز كه در تاریخ موجود استبروشنى از سوء نیت مامون پرده بر مىدارد،و ما به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مىكنیم:
مامون جاسوسانى بر امام گماشته بود تا همهى امور را زیر نظر بگیرند و به او گزارش كنند، این خود دلیل دشمنى مامون با امام و عدم ایمان و حسن نیت او نسبتبه آن بزرگواراست،در روایات اسلامى مىخوانیم:
»هشام بن ابراهیم راشدى،از نزدیكترین افراد نزد امام رضا (ع) بود و امور امام بدست او جریان داشت،ولى هنگامیكه امام را به مرو آوردند،هشام با»فضل بن سهل ذو الریاستین«-وزیر مامون-و با مامون اتصال و ارتباط پیدا كرد،و چنان بود كه هیچ چیز را از آنان پنهان نمىداشت،مامون او را حاجب (یعنى مسئول روابط عمومى) امام قرار داد،و هشام فقط افرادى را كه خود مایل بود نزد امام راه مىداد،و بر امام سخت مىگرفت و او را در مضیقه قرار مىداد.و دوستان و پیروان امام نمىتوانستند آن گرامى را ملاقات نمایند،و هر چه امام در منزلش مىگفت هشام به مامون و فضل بن سهل گزارش مىكرد...« " 23 ".
»ابا صلت«در مورد دشمنى مامون با امام مىگوید:
امام علیه السلام»با دانشمندان مناظره و بر آنان غلبه مىكرد،و مردم مىگفتند:به خدا قسم او از مامون به خلافتسزاوارتر است،و جاسوسان این مطلب را به مامون گزارش مىكردند...«" 24 ".
و نیز مىبینیم»جعفر بن محمد بن الاشعث«در ایامى كه امام در خراسان و نزد مامون بوده است،به امام پیام مىدهد كه نامههاى او را پس از خواندن بسوزاند تا مبادابدست دیگرى بیفتد،و امام براى اطمینان خاطر او مىفرماید:نامههایش را پس از خواندن مىسوزانم... " 25 ".
و نیز مىبینیم امام علیه السلام در همان ایام كه نزد مامون و ظاهرا ولیعهد است در پاسخ»احمد بن محمد بزنطى«مىنویسد:...و اما اینكه اجازهى ملاقات خواستهیى،آمدن نزد من دشوار است،و اینها اكنون بر من سخت گرفتهاند،و فعلا برایت ممكن نیست،انشاء الله بزودى ملاقات میسر خواهد شد..." 26 ".
آشكارتر از همه آنكه مامون خود گاهى نزد برخى نزدیكان و وابستگانش به هدفهاى واقعى خود در مورد امام علیه السلام اعتراف و صریحا از نیات پلید خود پرده برداشته است:
مامون در پاسخ»حمید بن مهران«-یكى از درباریانش-و گروهى از عباسیان كه او را به هتسپردن ولایتعهدى به امام رضا سرزنش مىكردند مىگوید:
»...این مرد از ما پنهان و دور بود،و براى خود دعوت مىكرد،ما خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد،و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نماید،و شیفتگان او دریابند كه آنچه او ادعا مىكرد در او نیست،و این امر-خلافت-مخصوص ماست نه او.
و ما بیمناك بودیم اگر او را به حال خود باقى گذاریم،آشوبى براى ما بر پا سازد كه نتوانیم جلوى آنرا بگیریم،و وضعى پیش آورد كه طاقت مقابلهى آنرا نداشته باشیم...«" 27 ".
بنابر این مامون در تفویض خلافتیا ولایتعهدى به امام،حسن نیت نداشت،و در این بازى سیاسى بدنبال هدفهاى دیگرى بود،او مىخواست از یكسو امام را به رنگ خود درآورد و قدس و تقواى امام را ناچیز و آلوده سازد،و از سوى دیگر امام هر یك از دو پیشنهاد خلافت و ولایتعهدى را بصورتیكه مامون خواسته بود مىپذیرفتبه سود مامون تمام مىشد،زیرا اگر امام خلافت را مىپذیرفت مامون شرط مىكرد خودش ولیعهد باشد و بدینوسیله شروعیتحكومتخود را تامین و سپس پنهانى و با دسیسه امام را از میان بر مىداشت و اگر امام ولایتعهدى را مىپذیرفتباز حكومت مامون پا بر جا و امضا شده بود...
امام در واقع راه سومى انتخاب كرد،و با آنكه به اجبار ولایتعهدى را پذیرفت،با روش خاص خود بگونهیى عمل نمود كه مامون به هدفهاى خویش از نزدیك شدن به امام و كسب مشروعیت نرسد،و طاغوتى بودن حكومتش بر جامعه بر ملا باشد...
از مدینه تا مرو
همچنانكه گفتیم مامون براى بهره برداریهاى سیاسى و راضى ساختن علویان كه هماره در میانشان مردانى دلیر و دانشمند و پارسا بسیار بود،و جامعه و بویژه ایرانیان دل بسوى آنان داشتند،تصمیم گرفت امام رضا علیه السلام را به مرو بیاورد،و چنان وانمود كند كه دوستدار علویان و امام علیه السلام است،مامون در تظاهر خود چنان ماهرانه عمل مىكرد كه گاهى برخى از شیعیان پاك نهاد نیز فریب مىخوردند بهمین جهت امام رضا علیه السلام به برخى از یاران خود كه ممكن بود تحت تاثیر تظاهر و ریا كارى مامون واقع شوند فرمود:»به گفتار او مغرور نشوید و فریب نخورید،سوگند به خدا كسى جز مامون قاتل من نخواهد بود،اما من ناگزیرم شكیبائى ورزم تا وقت در رسد«" 28 ".
بارى،مامون در رابطه با ولیعهد ساختن امام در سال 200 هجرى دستور داد امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو بیاورند " 29 ". ،»رجاء بن ابى الضحاك«فرستادهى مخصوص مامون مىگوید:
مامون مرا مامور كرد به مدینه بروم و على بن موسى الرضا (ع) را حركت دهم و دستور داد روز و شب مراقب او باشم و محافظت او را به دیگرى وا نگذارم. من بر حسب فرمان مامون از مدینه تا مرو یكسره همراه آن حضرت بودم،سوگند به خداى هیچكس را از آن حضرت در پیشگاه خدا پرهیزگارتر و بیمناكتر،و بیش از او در یاد خدا ندیدهام... " 30 ".
و نیز مىگوید:از مدینه تا مرو به هیچ شهرى در نیامدیم جز آنكه مردم آن شهر به خدمتش شتافتند،و از مسائل دینى استفتا و پرسش مىكردند،و آن حضرت پاسخ كافى مىداد،و براى آنان به استناد از پدران گرامیش تا پیامبر،بسیار حدیث مىفرمود... " 31 ".
»ابو هاشم جعفرى«مىگوید:»رجاء بن ابى الضحاك«امام علیه السلام را از طریق اهواز مىبرد.. .چون خبر تشریف فرمائى امام به من رسید به اهواز آمدم و خدمت امام شرفیاب شدم و خود را معرفى كردم،و این اولین بار بود كه آن گرامى را مىدیدم.این زمان اوج گرماى تابستان بود و امام علیه السلام نیز بیمار بودند،به من فرمودند:طبیبى براى ما بیاور.
طبیبى به خدمتش آوردم،امام گیاهى را براى طبیب توصیف كرد،طبیب عرض كرد: هیچكس را جز شما سراغ ندارم كه این گیاه را بشناسد،چگونه بر این گیاه اطلاع پیدا كردهاید؟این گیاه در این زمان و در این سرزمین موجود نیست.امام فرمود:پس نیشكر تهیه كن.
عرض كرد:یافتن نیشكر از آنچه نخست نام بردید دشوارتر است،چرا كه این وقتسال وقت نیشكر نیست و یافت نمىشود.
فرمود:این هر دو در سرزمین شما و در همین زمان موجود است،با این همراه شو-اشاره به ابو هاشم-و به سوى سد آب بروید و از آن بگذرید،خرمنى انباشته مىیابید،بسوى آن بروید، مردى سیاه را خواهید دید...از او محل روییدن نیشكر و آن گیاه را بپرسید.
ابو هاشم مىگوید:بهمان نشانى كه امام فرموده بود رفتیم،و نیشكر تهیه كردیم و به خدمت امام آوردیم و آن حضرت خداى را سپاس گفت.
طبیب از من پرسید:این مرد كیست؟
گفتم:فرزند سرور پیامبران (ص) است.
گفت:از علوم و اسرار پیامبران چیزى نزد اوست.
گفتم:آرى.از اینگونه امور از او دیدهام اما پیامبر نیست.
گفت:وصى پیامبر است؟
گفتم:آرى از اوصیاء پیامبر است.
خبر این واقعه به»رجاء بن ابى الضحاك«رسید و به یاران خود گفت اگر امام در این جا بماند مردم به او روى مىآورند،بهمین جهت آن حضرت را از اهواز حركت داد و كوچ كرد." 32 ".
قلب خود را از کینه دیگران پاک کن، تا قلب آنها از کینه تو پاک شود.