بسم الله الرحمن الرحیم

...آفتاب امامت در هر یك از بروج دوازده گانه‏ى خویش جلوه‏یى دیگر دارد،اما آفتاب از هر افق كه سر بر زند آفتاب است،نور و درخشش آن چشمها را خیره مى‏سازد،گرما و تابش آن حیات بخش و زندگى ساز است،از خار بوته‏هاى كویر تا درختان بلند بوستان،همه بدان نیازمندند،هیچ برگى بى پرورش سر انگشت‏شعاعش زندگى نمى‏تواند،و هیچ شاخى بى‏بهره از تابش مهربانش بارى نمى‏آورد...آرى آفتاب است،و جهان زنده‏ى ما بى آفتاب محكوم به فناست.
امامت پیشوایان معصوم ما،در نظام جهان معنا و نیز براى ادامه حیات اسلام و مسلمین، درست‏به آفتاب و نور و گرماى آن مى‏ماند،آن بزرگواران در شرایط ویژه‏ى هر زمان،و در ابعاد مختلف ضرورتها و ایجابهاى هر دوره،به درخشش و تابش و رهنمائى و پرورش پیروان ادامه مى‏دادند،و هر یك‏در رهگذر ویژگیهاى عصر خود بگونه‏یى تجلى داشتند،و چنین بود كه برخى در میدان رزم حماسه مى‏آفریدند و پیام خون خویش به جهان مى‏رساندند،و برخى بر منبر درس به گسترش علوم و معارف همت مى‏گماشتند،و برخى با تحمل قید و زندان با طاغوت به مبارزه بر مى‏خاستند،و...و در هر حال آفتاب جامعه بودند،و به بیدار سازى و پرورش مسلمانان واقعى اشتغال داشتند،و اگر به رعایت ضرورتها در عمل آنان تفاوتهایى دیده مى‏شود،بى‏تردید بر آنانكه بهره‏یى از بصیرت دارند پوشیده نیست كه در هدف یكسان بودند، و هدف خدا بود،و راه او،و ترویج دین و كتاب او،و پرورش بندگان او...
بارى،امامان پاك ما-كه درود خدا و فرشتگان بر ایشان-به جهت مقام عصمت و امامت كه ویژه‏ى ایشان بود،و به حكم علم و حكمتى كه لازمه‏ى امامت و موهبتى الهى است،و به تایید خاص خداى متعال،بر ضرورتها و ویژگیهاى عصر خویش از هر كس دیگر آگاهتر و به روش رهبرى در هر برهه از همه داناتر بودند،و این حقیقت‏بر آنانكه به اسلام واقعى و بى‏انحراف معتقدند،و بر تعیین امام به فرمان خدا و به فرموده‏ى پیامبر (ص) در صحنه‏ى تاریخساز غدیر باور دارند،چیزى روشن و غیر قابل انكار است،و تاریخ زندگى امامان پاك ما پر از وقایعى است كه از همین علم و بینش الهى آن بزرگواران حكایت مى‏كند.
به جهت همین آگاهى ژرف امام از همه سوى جامعه وعصر خویش،و نیز به جهت علم و اطلاع امام بر حقایق عالم هستى و آگاهى او از آنچه تا رستاخیز بوقوع مى‏پیوندد بود كه پیشوایان معصوم ما با ظرافت عمل،دقیقترین روشها را در برخورد با مسائل عصر خویش و در پیشبرد هدفهاى الهى بكار مى‏بستند،به عنوان مثال بسیار جالب است كه امام بزرگوار على بن موسى الرضا (ع) بعد از پدر گرامیش در حكومت هارون بى‏محابا به معرفى خود و تبلیغ امامت پرداخت چنانكه یاران ویژه‏اش بر او بیمناك بودند.و آن گرامى تصریح مى‏فرمود كه‏»اگر ابو جهل توانست موئى از سر پیامبر كم كند هارون نیز مى‏تواند به من زیانى برساند«یعنى امام كاملا آگاه بود كه شهادتش با دستان پلید هارون بوقوع نخواهد پیوست و مى‏دانست كه هنوز سالها از عمر شریفش باقى است،توجه به این آگاهى خود عامل بزرگى در شناخت روش و عمل آن بزرگواران است.
هشتمین پیشوا و امام على بن موسى الرضا علیهما السلام،در عصرى مى‏زیست كه خلافت ننگین عباسیان در اوج خود بود،زیرا سلسله‏ى بنى عباس پادشاهانى عظیمتر از هارون و مامون ندارد،و از سوى دیگر سیاست‏بنى عباس در برابر ائمه (ع) و بویژه از زمان امام رضا علیه السلام به بعد،سیاستى پر مكر و فریب و همراه با نفاق و تظاهر بود،آنان با آنكه بخون خاندان امامت تشنه بودند براى ایمن ماندن از شورش علویان و جلب قلوب شیعیان و ایرانیان،سعى داشتند وانمود كنند كه روابطى بسیار صمیمى با خاندان امیر مؤمنان على علیه السلام‏دارند و بدینوسیله مشروعیت‏خویش را تامین نمایند،و اوج این سیاست‏خدعه آمیز را مى‏توان در حكومت مامون دید...
امام رضا علیه السلام در برابر این شگرد فریبنده‏ى مامون،با ظرافت عملى بى مانند روشى اتخاذ كرد كه هم خواسته‏ى مامون تامین نشود،و هم سراسر بلاد پهناور اسلام به حق نزدیك شوند و دریابند خلافت راستین اسلامى صرفا از طرف خدا و پیامبر (ص) بر عهده‏ى امامان است،و كسى جز آنان شایسته و سزاوار این مقام نیست.
اگر دقت كنیم-و چنانكه در زندگى سایر ائمه (ع) نیز گفتیم-خلیفگان اموى و عباسى معمولا ائمه (ع) را زیر نظر و مراقبت‏شدید داشتند،و از تماس مردم با آنان جلوگیرى مى‏كردند،و سعیشان بر گمنام داشتن و ناشناخته ماندن آن بزرگواران بود،و لذا هر یك از ائمه (ع) همینكه تا حدودى در بلاد اسلامى نام‏آور مى‏شد توسط خلفا مقتول و مسموم مى‏گشت،با آنكه از یكسو پذیرش ولایتعهدى به اجبار بود،و از سوى دیگر پذیرش امام با شرایطى بود كه در حكم نپذیرفتن مى‏نمود،در عین حال شهرت این مساله در سرزمینهاى دور و نزدیك اسلام،و اینكه مامون اعتراف كرده است كه امام رضا (ع) پیشواى امت و سزاوار خلافت است،و مامون از ایشان خواسته خلافت را بپذیرند و ایشان نپذیرفته و باصرار مامون ولایتعهدى را با شرایطى پذیرفته است،همینها خود در ژرفاى عمل به سود روش امام و شكستى براى سیاست‏خلیفگان بود...بسیار مناسب است این جریان با جریان شوراى تحمیلى از سوى خلیفه‏ى دوم عمر،و شركت امیر مؤمنان على علیه السلام در آن شورى مقایسه شود،و اتفاقا امام رضا علیه السلام به شباهت این دو حادثه اشاره فرموده است.
عمر بهنگام مرگ دستور داد پس از او شورائى با شركت عثمان و طلحه و عبد الرحمن بن عوف و سعد بن ابى وقاص و زبیر و امیر مؤمنان على (ع) تشكیل شود،و این شش تن از میان خود خلیفه‏یى برگزینند،و هر یك مخالفت كرد او را به قتل برسانند،برنامه طورى تنظیم شده بود كه على علیه السلام همچنان از خلافت محروم بماند و چون مى‏دانستند خلافت‏حق اوست،با برگزیدن دیگرى على علیه السلام مخالفت كند و كشته شود،و قتل او قانونى هم باشد!!
برخى از بستگان از امیر مؤمنان على علیه السلام پرسیدند:با آنكه مى‏دانى خلافت را به تو نمى‏دهند چرا در این شورى شركت مى‏كنى؟
فرمود:عمر بعد از پیامبر (با جعل حدیثى) اعلام كرد پیامبر فرموده است:»نبوت و امامت هر دو در یك بیت و خانه جمع نمى‏شود« (یعنى مرا به زعم خود با استناد به قول پیامبر از خلافت‏بدور نگهداشتند،و سزاوار این كار نشمردند!) و اینك عمر خود پیشنهاد كرده است من در این شورى شركت كنم و مرا شایسته‏ى خلافت معرفى كرده است،من در شورى وارد مى‏شوم تا اثبات كنم كار عمر با روایت او نمى‏سازد.
آرى،یكى از پیامدهاى ولایتعهدى امام همین بود كه‏جامعه‏ى وسیع اسلامى ریافت‏شایسته‏ترها كیستند و مامون با عمل خود بر چه حقیقتى اعتراف كرده است.و نیز در این رهگذر،امام از مدینه تا مرو در شهرهاى مختلفى از بلاد اسلام با مردم روبرو شد،و مسلمین كه در آن روزگاران با نبودن وسائل ارتباط جمعى از بسیارى آگاهیها محروم بودند او را ملاقات كردند و حق را مشاهده نمودند،و اثرات مثبت آن بسیار قابل ذكر و بحث است،و نمونه‏ى آن را باید در نیشابور و هجوم مردم مشتاق دید،و در نماز عید در مرو و...و در همین زمینه،آشنایى بسیارى از متفكران و دانشمندان مختلف كه در مرو با امام به مناظره و بحث نشستند و اثبات عظمت علمى امام،و شكست مامون و خنثى شدن توطئه‏هایش براى تحقیر امام علیه السلام را باید از اثرات مثبت‏سیاست امام تلقى نمود كه خود نیاز به بررسى مفصلى دارد.
بهر حال در زندگى هر یك از ائمه علیهم السلام باید ابعاد مختلف حقایق وجودى آن بزرگواران را در نظر داشت،و همچنانكه تاریخ زندگى پیامبران را كه اعمالشان در سرچشمه‏ى وحى ریشه داشت،نمى‏توان با همان معیارها كه سرگذشت پادشاهان و جباران و سیاستمداران را بررسى مى‏كنند سنجید،زندگى اوصیا و امامان نیز با معیار زندگى مردان عادى قابل تبیین نیست چرا كه اوصیا و امامان نیز مانند پیامبران از عامل بزرگ ارتباط ویژه با خداى جهان برخوردار بودند.
هیئت تحریریه مؤسسه‏ى اصول دین قم

امام ابو الحسن على بن موسى الرضا علیهما السلام


روز یازدهم ماه ذیقعده سال 148 هجرى در مدینه در خانه‏ى امام موسى بن جعفر (ع) فرزندى چشم به جهان گشود " 1 ".كه بعد از پدر تاریخساز صحنه‏ى ایمان و علم و امامت‏شد.او را»على نامیدند و در زندگى به‏»رضا«معروف گشت.
مادر گرامى او»نجمه‏« " 2 ".نام دارد،و در خردمندى و ایمان و تقوى از برجسته‏ترین بانوان بود " 3 ". ، اصولا امامان پاك ما همگى از نسل برترین پدران بودند و در دامان پاك و پر فضیلت گرامى‏ترین مادران پرورش یافتند.
امام رضا علیه السلام در سال 183 هجرى،پس از شهادت امام كاظم (ع) در زندان هارون،در سن سى و پنج‏سالگى بر مسند الهى امامت تكیه زد و عهده دار پیشوایى امت‏شد.امامت آن گرامى همانند سایر ائمه‏ى معصومین علیهم السلام،به تعیین و تصریح رسول خدا صلى الله علیه و آله،و با معرفى پدرش امام كاظم (ع) بود،امام كاظم علیه السلام پیش از دستگیرى و زندان،مشخص كرده بود كه هشتمین امام راستین و حجت‏خدا در زمین پس از او كیست،تا پیروان و حقجویان در ظلمت نمانند و به كجروى و گمراهى نیفتند.
»مخزومى‏«مى‏گوید:امام موسى بن جعفر علیهما السلام‏ما را احضار فرمود و گفت:
-آیا مى‏دانید چرا شما را طلبیدم؟
-نه!
-خواستم تا گواه باشید كه این پسرم-اشاره به امام رضا (ع) -وصى و جانشین من است... " 4 ".
»یزید بن سلیط‏«مى‏گوید:براى انجام عمره به مكه مى‏رفتیم،در راه با امام كاظم روبرو شدیم، و به آن حضرت عرض كردم:این محل را مى‏شناسید؟
فرمود:آرى.تو نیز مى‏شناسى؟
عرض كردم:آرى من و پدرم در همین جا شما و پدرتان امام صادق علیه السلام را ملاقات كردیم و سایر برادرانتان نیز همراه شما بودند،پدرم به امام صادق عرض كرد:پدر و مادرم فدایتان،شما همگى امامان پاك ما هستید و هیچ كس از مرگ دور نمى‏ماند،به من چیزى بفرما تا براى دیگران باز گویم كه گمراه نشوند.
امام صادق به او فرمود:اى ابو عمارة!اینان فرزندان منند و بزرگشان این است-و به سوى شما اشاره كرد-در او حكم و فهم و سخاوت است،و به آنچه مردم نیازمندند علم و آگاهى دارد،و نیز به همه‏ى امور دینى و دنیوى كه مردم در آن اختلاف كنند داناست،اخلاقى نیكو دارد و او درى از درهاى خداست...
آنگاه به امام كاظم عرض كردم:پدر و مادرم فدایتان،شما نیز مانند پدرتان مرا آگاه سازید (و امام بعد از خود را معرفى كنید) .
امام-پس از توضیحى در مورد امامت كه امرى الهى است و امام از طرف خدا و پیامبر (ص) تعیین مى‏شودفرمود:»الامر الى ابنى على سمى على و على‏«پس از من امر امامت‏به پسرم‏»على‏«مى‏رسد كه همنام امام اول‏»على بن ابیطالب‏«و امام چهارم‏»على بن الحسین‏«است. ..
در آن هنگام خفقان سنگینى بر جامعه‏ى اسلامى حكمفرما بود،و بهمین جهت امام كاظم (ع) در پایان كلام خود به‏»یزید بن سلیط‏«فرمود:اى یزید!آنچه گفتم نزد تو چون امانتى محفوظ بماند و جز براى كسانى كه صداقتشان را شناخته باشى باز گو مكن.
»یزید بن سلیط‏«مى‏گوید پس از شهادت امام موسى بن جعفر (ع) خدمت امام رضا شرفیاب شدم،پیش از آنكه چیزى بگویم فرمود:اى یزید!مى‏آیى به عمره برویم؟
عرض كردم:پدر و مادرم فدایتان،اختیار با شماست،اما من خرج سفر ندارم.
فرمود:مخارج سفرت را من مى‏پردازم.
با آن حضرت به سوى مكه رهسپار شدیم،و به همانجا كه امام صادق و امام كاظم را ملاقات كرده بودم رسیدیم...و داستان ملاقات با امام موسى بن جعفر و آنچه شنیده بودم براى آن حضرت شرح دادم... " 5 ".

اخلاق و رفتار امام رضا علیه السلام


امامان پاك ما در میان مردم و با مردم مى‏زیستند،و عملا به مردم درس زندگى و پاكى و فضیلت مى‏آموختند،آنان الگو و سرمشق دیگران بودند،و با آنكه مقام رفیع امامت آنان را از مردم ممتاز مى‏ساخت،و برگزیده‏ى خدا و حجت او در زمین بودند در عین حال در جامعه حریمى نمى‏گرفتند،و خود را از مردم جدا نمى‏كردند،و به روش جباران انحصار و اختصاصى براى خود قائل نمى‏شدند،و هرگز مردم را به بردگى و پستى نمى‏كشاندند و تحقیر نمى‏كردند...
»ابراهیم بن عباس‏«مى‏گوید:»هیچگاه ندیدم كه امام رضا علیه السلام در سخن بر كسى جفا ورزد،و نیز ندیدم كه سخن كسى را پیش از تمام شدن قطع كند،هرگز نیازمندى را كه مى‏توانست نیازش را بر آورده سازد رد نمى‏كرد،در حضور دیگرى پایش را دراز نمى‏فرمود، هرگز ندیدم به كسى از خدمتكاران و غلامانشان بدگوئى كند،خنده‏ى او قهقهه نبود بلكه تبسم بود،چون سفره‏ى غذا به میان مى‏آمد همه‏ى افراد خانه حتى دربان و مهتر را نیز بر سفره‏ى خویش مى‏نشاند و آنان همراه با امام غذا مى‏خوردند.شبها كم مى‏خوابید و بیشتر بیدار بود،و بسیارى از شبها تا صبح بیدار مى‏ماند و به عبادت مى‏گذراند،بسیار روزه مى‏داشت و روزه‏ى سه روز در هر ماه را ترك نمى‏كرد " 6 ".،كار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت، وبیشتر در شبهاى تاریك مخفیانه به فقرا كمك مى‏كرد." 7 ".
»محمد بن ابى عباد«مى‏گوید:فرش آن حضرت در تابستان حصیر و در زمستان پلاسى بود لباس او-در خانه-درشت و خشن بود،اما هنگامیكه در مجالس عمومى شركت مى‏كرد (لباسهاى خوب و متعارف مى‏پوشید) و خود را مى‏آراست." 8 ".
شبى امام میهمان داشت،در میان صحبت چراغ نقصى پیدا كرد،میهمان امام دست پیش آورد تا چراغ را درست كند،امام نگذاشت و خود این كار را انجام داد و فرمود:ما گروهى هستیم كه میهمانان خود را بكار نمى‏گیریم. " 9 ".
یكبار شخصى كه امام را نمى‏شناخت در حمام از امام خواست تا او را كیسه بكشد،امام علیه السلام پذیرفت و مشغول شد،دیگران امام را بدان شخص معرفى كردند،و او با شرمندگى به عذرخواهى پرداخت ولى امام بى توجه به عذر خواهى او همچنان او را كیسه مى‏كشید و او را دلدارى مى‏داد كه طورى نشده است." 10 ".
شخصى به امام عرض كرد:به خدا سوگند هیچكس در روى زمین از جهت‏برترى و شرافت پدران به شما نمى‏رسد.
امام فرمود:تقوى به آنان شرافت داد و اطاعت پروردگارآنان را بزرگوار ساخت." 11 ".
مردى از اهالى بلخ مى‏گوید:در سفر خراسان با امام رضا علیه السلام همراه بودم،روزى سفره گسترده بودند و امام همه‏ى خدمتگزاران و غلامان حتى سیاهان را بر آن سفره نشاند تا همراه او غذا بخورند.
من به امام عرض كردم:فدایتان شوم.بهتر است اینان بر سفره‏یى جداگانه بنشینند.فرمود: ساكت‏باش،پروردگار همه یكى است،پدر و مادر همه یكى است،و پاداش هم باعمال است." 12 ".
»یاسر«خادم امام مى‏گوید:امام رضا علیه السلام به ما فرموده بود اگر بالاى سرتان ایستادم (و شما را براى كارى طلبیدم) و شما به غذا خوردن مشغول بودید برنخیزید تا غذایتان تمام شود.بهمین جهت‏بسیار اتفاق مى‏افتاد كه امام ما را صدا مى‏كرد،و در پاسخ او مى‏گفتند به غذا خوردن مشغولند،و آن گرامى مى‏فرمود بگذارید غذایشان تمام شود." 13 ".
یكبار غریبى خدمت امام رسید و سلام كرد و گفت:من از دوستداران شما و پدران و اجدادتان هستم،از حج‏باز گشته‏ام و خرجى راه تمام كرده‏ام،اگر مایلید مبلغى به من مرحمت كنید تا خود را بوطنم برسانم،و در آنجا از جانب شما معادل همان مبلغ را به مستمندان صدقه خواهم داد،زیرا من‏در شهر خویش فقیر نیستم و اینك در سفر نیازمند مانده‏ام.
امام برخاست و به اطاقى دیگر رفت،و دویست دینار آورد و از بالاى در دست‏خویش را فراز آورد،و آن شخص را خواند و فرمود:این دویست دینار را بگیر و توشه‏ى راه كن،و به آن تبرك بجوى،و لازم نیست كه از جانب من معادل آن صدقه بدهى...
آن شخص دینارها را گرفت و رفت،امام از آن اطاق به جاى اول بازگشت،از ایشان پرسیدند چرا چنین كردید كه شما را هنگام گرفتن دینارها نبیند؟
فرمود:تا شرمندگى نیاز و سؤال را در او نبینم... " 14 ".
امامان معصوم و گرامى ما در تربیت پیروان و راهنمائى ایشان تنها به گفتار اكتفا نمى‏كردند، و در مورد اعمال آنان توجه و مراقبت ویژه‏یى مبذول مى‏داشتند،و در مسیر زندگى اشتباهاتشان را گوشزد مى‏فرمودند تا هم آنان از بیراهه به راه آیند،و هم دیگران و آیندگان بیاموزند.
»سلیمان جعفرى‏«از یاران امام رضا علیه السلام مى‏گوید:براى برخى كارها خدمت امام بودم، چون كارم انجام شد خواستم مرخص شوم،امام فرمود:امشب نزد ما بمان.
همراه امام به خانه‏ى او رفتم،هنگام غروب بود،غلامان حضرت مشغول بنائى بودند امام در میان آنها غریبه‏یى دید،پرسید:این كیست؟عرض كردند:به ما كمك مى‏كند و به او چیزى خواهیم داد.
فرمود:مزدش را تعیین كرده‏اید؟
گفتند:نه!هر چه بدهیم مى‏پذیرد.
امام بر آشفت و خشمگین شد.من به حضرت عرض كردم:فدایتان شوم خود را ناراحت نكنید. ..
فرمود:من بارها به اینها گفته‏ام كه هیچكس را براى كارى نیاورید مگر آنكه قبلا مزدش را تعیین كنید و قرار داد ببندید.كسى كه بدون قرار داد و تعیین مزد كارى انجام دهد اگر سه برابر مزدش را بدهى باز گمان مى‏كند مزدش را كم داده‏یى،ولى اگر قرار داد ببندى و به مقدار معین شده بپردازى از تو خشنود خواهد بود كه طبق قرار عمل كرده‏یى،و در اینصورت اگر بیش از مقدار تعیین شده چیزى به او بدهى هر چند كم و ناچیز باشد مى‏فهمد كه بیشتر پرداخته‏یى و سپاسگزار خواهد بود. " 15 ".
»احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى‏«كه از بزرگان اصحاب امام رضا علیه السلام محسوب مى‏شود نقل مى‏كند.من با سه تن دیگر از یاران امام خدمتش شرفیاب شدیم،و ساعتى نزد امام نشستیم،چون خواستیم باز گردیم امام به من فرمود:اى احمد!تو بنشین.همراهان من رفتند و من خدمت امام ماندم،و سؤالاتى داشتم بعرض رساندم و امام پاسخ مى‏فرمودند،تا پاسى از شب گذشت،خواستم مرخص شوم،فرمود:مى‏روى یا نزد ما مى‏مانى؟
عرض كردم:هر چه شما بفرمائید،اگر بفرمائید بمان مى‏مانم و اگر بفرمائید برو مى‏روم.
فرمود:بمان،و اینهم رختخواب (و به لحافى اشاره فرمود) .آنگاه امام برخاست و به اطاق خود رفت.من از شوق به سجده افتادم و گفتم:سپاس خداى را كه حجت‏خدا و وارث علوم پیامبران در میان ما چند نفر كه خدمتش شرفیاب شدیم تا این حد به من محبت فرمود.
هنوز در سجده بودم كه متوجه شدم امام به اطاق من باز گشته است،برخاستم.حضرت دست مرا گرفت و فشرد و فرمود:
اى احمد!امیر مؤمنان علیه السلام به عیادت‏»صعصعة بن صوحان‏« (كه از یاران ویژه‏ى آن حضرت بود) رفت،و چون خواست‏برخیزد فرمود:»اى صعصعه!از اینكه به عیادت تو آمده‏ام به برادران خود افتخار مكن-عیادت من باعث نشود كه خود را از آنان برتر بدانى-از خدا بترس و پرهیزگار باش،براى خدا تواضع و فروتنى كن خدا ترا رفعت مى‏بخشد« " 16 ".
امام علیه السلام با این عمل و سخن خویش هشدار داده است كه هیچ عاملى جاى خود سازى و تربیت نفس و عمل صالح را نمى‏گیرد،و به هیچ امتیازى نباید مغرور شد،حتى نزدیكى به امام و عنایت و لطف آن بزرگوار نیز نباید وسیله‏ى فخر و مباهات و احساس برترى بر دیگران گردد.

موضع گیرى امام در برابر دستگاه خلافت


امام على بن موسى الرضا علیهما السلام،در طول مدت امامت‏خویش با خلافت هارون الرشید و دو فرزندش‏»امین‏«و»مامون‏«معاصر بوده است،ده سال با سالهاى آخر زمامدارى هارون،و پنج‏سال با حكومت امین و پنج‏سال با حكومت مامون.

امام در زمان هارون


امام رضا علیه السلام پس از شهادت امام كاظم،امامت و دعوت خود را آشكار ساخت و بى پروا به رهبرى امت پرداخت.جو سیاسى جامعه در زمان هارون چنان خفقان آور بود كه حتى برخى از صمیمى‏ترین یاران امام از این صراحت و بى پروائى او بر جانش بیمناك بودند.
»صفوان بن یحیى‏«مى‏گوید:امام رضا علیه السلام پس از رحلت پدرش سخنانى فرمود كه ما بر جانش ترسیدیم و به او عرض كردیم:مطلبى بزرگ را آشكار كرده‏یى،ما بر تو از این طاغوت (هارون) بیمناكیم.
فرمود:»هر چه مى‏خواهد تلاش كند،راهى بر من ندارد« " 17 ".
»محمد بن سنان‏«مى‏گوید در روزگار هارون به امام رضا علیه السلام عرض كردم:شما خود را به این امر-امامت-مشهور ساخته‏اید و جاى پدر نشسته‏اید،در حالیكه ازشمشیر هارون خون مى‏چكد!
فرمود:آنچه مرا بر این كار بى‏پروا ساخته سخن پیامبر است كه فرمود:»اگر ابو جهل یك مو از سر من كم كرد گواه باشید كه من پیامبر نیستم‏«و من مى‏گویم‏»اگر هارون یك مو از سر من كم كرد گواه باشید كه من امام نیستم‏« " 18 ".
و همچنان شد كه امام مى‏فرمود زیرا هارون هرگز فرصت نیافت‏خطرى متوجه امام سازد،و بالاخره به جهت اغتشاشاتى كه در شرق ایران رخ داده بود،هارون مجبور شد خود با سپاهیانش به سوى خراسان برود و در راه بیمار شد،و در 193 هجرى در طوس مرگش فرا رسید،و اسلام و مسلمین از وجود پلیدش ایمن شدند.

امام در زمان امین


پس از هارون بر سر خلافت‏بین امین و مامون اختلافى سخت روى داد،هارون امین را براى خلافت‏بعد از خود تعیین كرده بود،و از او تعهد گرفته بود كه پس از او مامون خلیفه شود و نیز حكومت ایالت‏خراسان در زمان خلافت امین در دست مامون باشد،ولى امین پس از هارون در 194 هجرى مامون را از ولیعهدى خود عزل و فرزند خود موسى را نامزد این مقام كرد " 19 ".بالاخره پس از درگیریهاى خونینى كه میان امین و مامون رخ داد،امین در 198 هجرى كشته شد و مامون‏به خلافت رسید.
امام رضا علیه السلام در طول این مدت از درگیریهاى دربار خلافت و اشتغال آنان به یكدیگر استفاده كرد،و با آسودگى به ارشاد و تعلیم و تربیت پیروان پرداخت.

امام در زمان مامون


مامون در میان خلفاى بنى عباس از همه داناتر و نیز مكارتر بود،درس خوانده بود و از فقه و علوم دیگر آگاهى داشت چنانكه با برخى از دانشمندان به بحث و مناظره مى‏نشست،البته آگاهى او از علوم روز نیز وسیله‏یى بود براى پیشبرد سیاستهاى ضد انسانى او،و گرنه هرگز به دین و اسلام پاى بند نبود،و در عیاشى و فسق و فجور و اعمال شنیع دیگر از سایر خلیفگان هیچ كم نداشت،نهایت آنكه از دیگر خلیفگان محتاطتر رفتار مى‏كرد و با سالوس و ریا بیشتر عوامفریبى مى‏نمود،و براى استحكام پایه‏هاى حكومت‏خود گاه با فقها نیز همنشین مى‏شد و از مسائل و مباحث دینى نیز سخن مى‏گفت.
همنشینى و صمیمیت و همدمى مامون با»قاضى یحیى بن اكثم‏«كه مردى رذل و كثیف و فاجر بود بهترین گواه بى دینى و فسق و رذیلت مامون است،یحیى بن اكثم مردى بود كه به شنیع‏ترین اعمال در جامعه شهرت داشت چنانكه قلم از شرح رذالتهاى او شرم دارد،و مامون چنین كسى را چنان همدم خویش ساخته بود كه‏»رفیق مسجد و گرمابه و گلستان‏«یكدیگر محسوب مى‏شدند،و اسفبارتر آنكه او را به مقام‏»قاضى القضاة‏«امت اسلامى منصوب نمود و در امور مملكتى نیز با او راى زنى و مشورت داشت " 20 ". !!
بهر روى در زمان مامون علم و دانش به ظاهر ترویج مى‏شد،و دانشمندان به مركز خلافت دعوت مى‏شدند،و تشویقهایى كه مامون براى دانشمندان و دانش پژوهان فراهم مى‏آورد زمینه‏ى جذب اهل دانش به سوى او گردید،و مجالس درس و بحث و مناظره ترتیب مى‏یافت، و بحث و گفتگوى علمى بازارى پر رونق داشت.
مضاف بر اینها مامون مى‏كوشید با برخى كارها شیعیان و طرفداران امام را نیز به خود علاقمند سازد مثلا از شایسته‏تر بودن امیر مؤمنان على علیه السلام براى جانشینى پیامبر سخن مى‏گفت،و دشنام و لعن به معاویه را رسمى كرد و»فدك‏«را كه از فاطمه زهرا علیها السلام غصب شده بود به علویان باز گرداند،و با علویان در ظاهر انعطاف و علاقه نشان مى‏داد." 21 ".
اصولا مامون با توجه به رفتار هارون و جنایات او و اثر سوء آن در روحیه‏ى مردم مى‏خواست زمینه‏هاى انقلاب و شورش را از بین ببرد،و آنها را راضى نگهدارد تا بتواند بر مركب لافت‏سوار باشد،از اینرو باید گفت وضع زمان ایجاب‏مى‏كرد كه به جبران كمبودها و نارضایتى‏ها بپردازد،و وانمود كند كه در صدد اصلاح امور است و با خلفاى دیگر تفاوت دارد...

ولایتعهدى امام رضا علیه السلام


مامون پس از آنكه برادرش امین را نابود كرد و بر مسند حكومت تكیه زد،در شرایط حساسى قرار گرفت،زیرا موقعیت او بویژه در بغداد كه مركز حكومت عباسى بود و در میان طرفداران عباسیان كه خواستار»امین‏«بودند و حكومت مامون را در»مرو«با مصالح خود منطبق نمى‏دیدند،سخت متزلزل بود.و از سوى دیگر شورش علویان تهدیدى جدى براى حكومت مامون محسوب مى‏شد،چرا كه در 199 هجرى‏»محمد بن ابراهیم طباطبا«از علویان محبوب و بزرگوار بدستیارى‏»ابو السرایا«قیام كرد،و گروهى دیگر از علویان هم در عراق و حجاز قیامهایى داشتند و از ضعف بنى عباس كه در درگیرى مامون و امین نظام امورشان از هم پاشیده بود استفاده كردند،و بر برخى از شهرها مسلط شدند،و تقریبا از كوفه تا یمن در آشوب و اغتشاش بود،و مامون با كوشش بسیار توانست‏بر این آشوبها چیره شود... " 22 ". و نیز ممكن بود ایرانیان هم به یارى علویان برخیزند چون ایرانیان به حق شرعى خاندان امیر مؤمنان على علیه السلام معتقد بودند،و در ابتداى كار بنى عباس هم داعیان عباسى براى سرنگونى بنى امیه ازهمین علاقه‏ى ایرانیان به خاندان پیامبر و دودمان امیر مؤمنان استفاده كرده بودند.
مامون كه مردى زیرك و مكار بود،به فكر آن افتاد كه با طرح واگذارى خلافت‏یا ولایتعهدى به شخصیتى مانند امام رضا علیه السلام پایه‏هاى لرزان حكومت‏خود را تثبیت كند،زیرا امیدوار بود كه با مبادرت به این كار بتواند جلوى شورش علویان را بگیرد،و موجبات ضایت‏خاطر آنان را فراهم سازد،و ایرانیان را نیز آماده پذیرش خلافت‏خود نماید.
پیداست كه تفویض خلافت‏یا ولایتعهدى به امام فقط یك تاكتیك حساب شده‏ى سیاسى بود، و گرنه كسى كه براى حكومت،برادر خود را به قتل رسانده بود،و نیز در زندگى خصوصى خود از هیچ فسق و فجورى ابا نداشت ناگهان چنان دیانت پناه نمى‏شد كه از خلافت و لطنت‏بگذرد،و بهترین شاهد مكر و تزویر مامون نپذیرفتن امام از او است.چرا كه اگر مامون در گفتار و كردار خود صادق مى‏بود هرگز امام از بدست گرفتن زمام خلافت كه جز امام هیچكس صلاحیت آن را ندارد طفره نمى‏رفت.
شواهد دیگر نیز كه در تاریخ موجود است‏بروشنى از سوء نیت مامون پرده بر مى‏دارد،و ما به عنوان نمونه به چند مورد اشاره مى‏كنیم:
مامون جاسوسانى بر امام گماشته بود تا همه‏ى امور را زیر نظر بگیرند و به او گزارش كنند، این خود دلیل دشمنى مامون با امام و عدم ایمان و حسن نیت او نسبت‏به آن بزرگواراست،در روایات اسلامى مى‏خوانیم:
»هشام بن ابراهیم راشدى،از نزدیكترین افراد نزد امام رضا (ع) بود و امور امام بدست او جریان داشت،ولى هنگامیكه امام را به مرو آوردند،هشام با»فضل بن سهل ذو الریاستین‏«-وزیر مامون-و با مامون اتصال و ارتباط پیدا كرد،و چنان بود كه هیچ چیز را از آنان پنهان نمى‏داشت،مامون او را حاجب (یعنى مسئول روابط عمومى) امام قرار داد،و هشام فقط افرادى را كه خود مایل بود نزد امام راه مى‏داد،و بر امام سخت مى‏گرفت و او را در مضیقه قرار مى‏داد.و دوستان و پیروان امام نمى‏توانستند آن گرامى را ملاقات نمایند،و هر چه امام در منزلش مى‏گفت هشام به مامون و فضل بن سهل گزارش مى‏كرد...« " 23 ".
»ابا صلت‏«در مورد دشمنى مامون با امام مى‏گوید:
امام علیه السلام‏»با دانشمندان مناظره و بر آنان غلبه مى‏كرد،و مردم مى‏گفتند:به خدا قسم او از مامون به خلافت‏سزاوارتر است،و جاسوسان این مطلب را به مامون گزارش مى‏كردند...«" 24 ".
و نیز مى‏بینیم‏»جعفر بن محمد بن الاشعث‏«در ایامى كه امام در خراسان و نزد مامون بوده است،به امام پیام مى‏دهد كه نامه‏هاى او را پس از خواندن بسوزاند تا مبادابدست دیگرى بیفتد،و امام براى اطمینان خاطر او مى‏فرماید:نامه‏هایش را پس از خواندن مى‏سوزانم... " 25 ".
و نیز مى‏بینیم امام علیه السلام در همان ایام كه نزد مامون و ظاهرا ولیعهد است در پاسخ‏»احمد بن محمد بزنطى‏«مى‏نویسد:...و اما اینكه اجازه‏ى ملاقات خواسته‏یى،آمدن نزد من دشوار است،و اینها اكنون بر من سخت گرفته‏اند،و فعلا برایت ممكن نیست،انشاء الله بزودى ملاقات میسر خواهد شد..." 26 ".
آشكارتر از همه آنكه مامون خود گاهى نزد برخى نزدیكان و وابستگانش به هدفهاى واقعى خود در مورد امام علیه السلام اعتراف و صریحا از نیات پلید خود پرده برداشته است:
مامون در پاسخ‏»حمید بن مهران‏«-یكى از درباریانش-و گروهى از عباسیان كه او را به هت‏سپردن ولایتعهدى به امام رضا سرزنش مى‏كردند مى‏گوید:
»...این مرد از ما پنهان و دور بود،و براى خود دعوت مى‏كرد،ما خواستیم او را ولیعهد خویش قرار دهیم تا دعوتش براى ما باشد،و به سلطنت و خلافت ما اعتراف نماید،و شیفتگان او دریابند كه آنچه او ادعا مى‏كرد در او نیست،و این امر-خلافت-مخصوص ماست نه او.
و ما بیمناك بودیم اگر او را به حال خود باقى گذاریم،آشوبى براى ما بر پا سازد كه نتوانیم جلوى آنرا بگیریم،و وضعى پیش آورد كه طاقت مقابله‏ى آنرا نداشته باشیم...«" 27 ".
بنابر این مامون در تفویض خلافت‏یا ولایتعهدى به امام،حسن نیت نداشت،و در این بازى سیاسى بدنبال هدفهاى دیگرى بود،او مى‏خواست از یكسو امام را به رنگ خود درآورد و قدس و تقواى امام را ناچیز و آلوده سازد،و از سوى دیگر امام هر یك از دو پیشنهاد خلافت و ولایتعهدى را بصورتیكه مامون خواسته بود مى‏پذیرفت‏به سود مامون تمام مى‏شد،زیرا اگر امام خلافت را مى‏پذیرفت مامون شرط مى‏كرد خودش ولیعهد باشد و بدینوسیله شروعیت‏حكومت‏خود را تامین و سپس پنهانى و با دسیسه امام را از میان بر مى‏داشت و اگر امام ولایتعهدى را مى‏پذیرفت‏باز حكومت مامون پا بر جا و امضا شده بود...
امام در واقع راه سومى انتخاب كرد،و با آنكه به اجبار ولایتعهدى را پذیرفت،با روش خاص خود بگونه‏یى عمل نمود كه مامون به هدفهاى خویش از نزدیك شدن به امام و كسب مشروعیت نرسد،و طاغوتى بودن حكومتش بر جامعه بر ملا باشد...

از مدینه تا مرو


همچنانكه گفتیم مامون براى بهره برداریهاى سیاسى و راضى ساختن علویان كه هماره در میانشان مردانى دلیر و دانشمند و پارسا بسیار بود،و جامعه و بویژه ایرانیان دل بسوى آنان داشتند،تصمیم گرفت امام رضا علیه السلام را به مرو بیاورد،و چنان وانمود كند كه دوستدار علویان و امام علیه السلام است،مامون در تظاهر خود چنان ماهرانه عمل مى‏كرد كه گاهى برخى از شیعیان پاك نهاد نیز فریب مى‏خوردند بهمین جهت امام رضا علیه السلام به برخى از یاران خود كه ممكن بود تحت تاثیر تظاهر و ریا كارى مامون واقع شوند فرمود:»به گفتار او مغرور نشوید و فریب نخورید،سوگند به خدا كسى جز مامون قاتل من نخواهد بود،اما من ناگزیرم شكیبائى ورزم تا وقت در رسد«" 28 ".
بارى،مامون در رابطه با ولیعهد ساختن امام در سال 200 هجرى دستور داد امام رضا علیه السلام را از مدینه به مرو بیاورند " 29 ". ،»رجاء بن ابى الضحاك‏«فرستاده‏ى مخصوص مامون مى‏گوید:
مامون مرا مامور كرد به مدینه بروم و على بن موسى الرضا (ع) را حركت دهم و دستور داد روز و شب مراقب او باشم و محافظت او را به دیگرى وا نگذارم. من بر حسب فرمان مامون از مدینه تا مرو یكسره همراه آن حضرت بودم،سوگند به خداى هیچكس را از آن حضرت در پیشگاه خدا پرهیزگارتر و بیمناكتر،و بیش از او در یاد خدا ندیده‏ام... " 30 ".
و نیز مى‏گوید:از مدینه تا مرو به هیچ شهرى در نیامدیم جز آنكه مردم آن شهر به خدمتش شتافتند،و از مسائل دینى استفتا و پرسش مى‏كردند،و آن حضرت پاسخ كافى مى‏داد،و براى آنان به استناد از پدران گرامیش تا پیامبر،بسیار حدیث مى‏فرمود... " 31 ".
»ابو هاشم جعفرى‏«مى‏گوید:»رجاء بن ابى الضحاك‏«امام علیه السلام را از طریق اهواز مى‏برد.. .چون خبر تشریف فرمائى امام به من رسید به اهواز آمدم و خدمت امام شرفیاب شدم و خود را معرفى كردم،و این اولین بار بود كه آن گرامى را مى‏دیدم.این زمان اوج گرماى تابستان بود و امام علیه السلام نیز بیمار بودند،به من فرمودند:طبیبى براى ما بیاور.
طبیبى به خدمتش آوردم،امام گیاهى را براى طبیب توصیف كرد،طبیب عرض كرد: هیچكس را جز شما سراغ ندارم كه این گیاه را بشناسد،چگونه بر این گیاه اطلاع پیدا كرده‏اید؟این گیاه در این زمان و در این سرزمین موجود نیست.امام فرمود:پس نیشكر تهیه كن.
عرض كرد:یافتن نیشكر از آنچه نخست نام بردید دشوارتر است،چرا كه این وقت‏سال وقت نیشكر نیست و یافت نمى‏شود.
فرمود:این هر دو در سرزمین شما و در همین زمان موجود است،با این همراه شو-اشاره به ابو هاشم-و به سوى سد آب بروید و از آن بگذرید،خرمنى انباشته مى‏یابید،بسوى آن بروید، مردى سیاه را خواهید دید...از او محل روییدن نیشكر و آن گیاه را بپرسید.
ابو هاشم مى‏گوید:بهمان نشانى كه امام فرموده بود رفتیم،و نیشكر تهیه كردیم و به خدمت امام آوردیم و آن حضرت خداى را سپاس گفت.
طبیب از من پرسید:این مرد كیست؟
گفتم:فرزند سرور پیامبران (ص) است.
گفت:از علوم و اسرار پیامبران چیزى نزد اوست.
گفتم:آرى.از اینگونه امور از او دیده‏ام اما پیامبر نیست.
گفت:وصى پیامبر است؟
گفتم:آرى از اوصیاء پیامبر است.
خبر این واقعه به‏»رجاء بن ابى الضحاك‏«رسید و به یاران خود گفت اگر امام در این جا بماند مردم به او روى مى‏آورند،بهمین جهت آن حضرت را از اهواز حركت داد و كوچ كرد." 32 ".